تبليغاتX
.:: یا ام کلثوم ::.
یا ام کلثوم
اثبات مظلومیت حضرت ام کلثوم بنت الزهرا و اخت الزینب
« Home » « Archive » « Email » « RSS » « Template Designer »
حضرت ام کلثوم (سلام الله علیها ) یکشنبه پانزدهم مهر 1386 4:3 قبل از ظهر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

یکی از عکس هایی که برای شهادت بانوی بزرگوار حضرت ام کلثوم (سلام الله

 

علیها) طراحی شده است را امروز برای دوستان گذاشتم اما چون محل قبر ایشون

 

درست معلوم نیست زمینه رو عکس حرم امیرالمومنین (علیه السلام) پدرشون و

 

عکس قبرستان بقیع که به یاد مادرشون هست رو گذاشتم .

 

اما در مورد قبر خلاصه می گم که احتمالات به سه نقطه است

 

1-   حرم دختری به نام ام کلثوم در مصر وجود دارد .

 

2-   حرم دختری هم به نام ام کلثوم در سوریه وجود دارد .

 

3-   و حرم دختری دیگری هم به نام ام کلثوم در مدینه ی منوره وجود دارد .

 

که هر سه به نام ام کلثوم بنت علی ابن ابی طالب (علیهم السلام) است . اما معلوم

 

نیست که کدام یک حضرت ام کلثوم بنت فاطمه الزهرا (علیها السلام) است .

 

ولی باز هم در کتب شیعیان تاکید بر این است که این بانوی بزگوار در مدینه دفن

 

شده باشند .

 

 

یا علی

 

|+|
نوشته شده توسط محمد حسن | موضوع:

حضرت ام کلثوم (سلام الله علیها ) پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 3:58 قبل از ظهر

 

                 بسم الله الرحمن الرحیم

 

در پست قبلی پیرامون روایات  شیعه و اهل سنت سخن گفتیم و سلسله ی

 

سنده روایاتی که در این پست می آید را بررسی نمودیم حالا تمام قضایا را

 

از اول تا آخر می بینیم و صد البته :

 

با توجه به اینکه وجود حضرت ام کلثوم دختر امیرالمومنین و فاطمه زهرا

 

(علیهم السلام)  و خواهر حضرت  زینب  و  امام حسن  و امام حسین (علیهم السلام)

 

اثبات شده  و قابل اثبات است  و شکی در این نیست که این بانوی بزرگوار

 

در زمان حیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)  پا به عرصه ی  گیتی نهاده

 

است و تمامی علمای شیعه و سنی بر این مطلب صراحت دارند که علی (علیه

 

السلام) از  حضرت زهرا  (علیها السلام) دو دختر داشته اند ، در این  پست روایات

 

متعدده را ذکر کردیم  . 

 

البته کسانی بسیار قلیل و جزئی هستـند که از سر بی سوادی و بی خردی و

 

بی توجـهـی و نـفـهـمـیـدن ادعا می کـنـند که شک است در وجود دختر دوم

 

حضرت امیر از حضرت زهرا (سلام الله علیها) و برای اثبات ادعایشان دست در

 

روایت کرده و اهانت به  ائمه ی اطهار (علیهم السلام) و مراجع تـقـلید  و علماء

 

پیشین و حال ما می کنند.

 

اما می خواهم مسئله ی مهم ازدواج  حضرت  ام کلثوم (سلام الله علیها)

 

را مورد بحث قرار دهم چون این مسئله ،مسئله ایست که اهل سنت استـفاده

 

های سوئی و دروغ های بسیار و روایات جعلی می آورند تا بتوانند ازاینجا

 

رابطه ی خوبی را بین امیرالمومنین (علیه السلام) و عمر بن خطاب ( لعنة الله علیه)

 

بتراشند. اما با موشکافی بیشتر روایات و احادیث دستـشـان رو می شود که

 

ما جزئی از این بررسی ها را در خدمت شما دوستان و عزیزان گذاشتیم که

 

اگر با این شبه مواجه شدید مطلب برایتان روشن باشد . 

 

امیدوارم که کاملأ مطالعه فرمایید .

 

ام كلثوم دختر امام علي يا ربيبه او؟

 

بسياري از محققين بر اين اعتقاد هستند كه عمر بن خطاب از امام علي عليه

 

السلام دختر خودش را خواستگاري نكرده؛ بلكه ربيبه

 

آن حضرت را كه دختر ابوبكر و اسماء بنت عميس بوده است، خواستگاري كرده

 

است. اسماء بنت عميس از ابوبكر دو فرزند

 

 داشت: يكي محمد بن ابوبكر رحمت الله عليه و ديگري هم ام كلثوم . اين دختر

 

به همراه مادرش به خانه حضرت علي عليه السلام آمد

 

 و عمر بن خطاب اين دختر را از امام علي عليه السلام كه در آن زمان

 

سرپرست او محسوب مي‌شده خواستگاري كرد.

 

 پس ام كلثوم دختر امام علي عليه السلام مورد درخواست عمر نبوده است؛

 

بلكه ربيبه او بوده است. و حتي همين ازدواج هم محقق

 

 نشده است، پشنهاد ازدواج داده شد؛ اما از آن‌جا كه اين دختر خردسال بود،

 

عايشه با ازدواج او مخالفت كرد و عمر هم منصرف شد.

 

ابوالفرج اصفهاني در كتاب الأوني، صفحه 103 و المقريزي در كتاب إمتاع

 

الأسماع به همين نكته اشاره كرده است:

 

«هي أم كلثوم بنت أبي بكر ، من فواضل نساء عصرها، خطبها عمر بن الخطاب

 

، وذلك أنرجلا من قريش قال لعمر بن الخطاب: ألا تتزوج أم كلثوم بنت أبي بكر،

 

فتحفظه بعد وفاته، وتخلفه في أهله، فقال عمر : بلى، إني لأحب ذلك، فاذهب

 

إلى عائشة، فاذكر لها ذلك، وعد إلي بجوابها. فمضى الرسول إلى عائشة،

 

فأخبرها بما قال عمر. فأجابته إلى ذلك، وقالت له: حبا وكرامة. ودخل عليها

 

بعقب ذلك المغيرة بن شعبة، فرآها مهمومة، فقال لها: مالك يا عایشه ؟

 

فأخبرته برسالة عمر، وقالت: إن هذه جارية حدثة، وأردت لها عيشا ألين من

 

عمر، فقال لها: علي أن أكفيك. وخرج من عندها، فدخل على عمر  فقال: بالرفاء

 

والبنين، وقد بلغني ما أتيته من صلة أبي بكر في أهله، وخطبتك أم كلثوم. قال

 

عمر : قد كان ذاك. قال: إلا إنك يا أمير المؤمنين رجل شديد الخلق على أهلك،

 

وهذه صبية حديثة السن، فلا تزال تنكر عليها الش فتضربها، فتصيح، فيغمك

 

ذلك، وتتألم له عائشة، ويذكرون أبا بكر، فيبكون عليه، فتجدد لهم المصيبة، مع

 

قرب عهدها في كل يوم.فقال له: متى كنت عند عایشة وأصدقني؟ فقال: آنفا،

 

فقال عمر: أشهد أنهم كرهوني قدضمنت لهم أن تصرفني عما طلبت،و قد أعفيتهم

 

فعاد إلى عائشة، فأخبرها الخبر، وأمسك عمر عن معاودة خطبتها».[1]

 

همچنين ابن قتيبه دينوري در كتاب المعارف مي‌نويسد:

 

«واما أم كلثوم بنت أبي بكر فخطبها عمر إلى عائشة فأنعمت له وكرهته

 

أم كلثوم فاحتالت حتى امسك عنها وتزوجها طلحة بن عبيد الله

 

فولدت له زكريا وعائشة ثم قتل عنها فتزوجها عبد الرحمن بن عبد الله ابن أبي

 

ربيعه المخزومي».[2]

 

 

ام كلثوم دختر امام علي يا دختر جرول بن مالك؟

 

تاريخ شهادت مي دهد كه عمر بن خطاب فرزندي به نام زيد از همسري به نام

 

ام كلثوم داشته است؛ اما نه از ام كلثوم بنت علي؛ بلكه

 

ام كلثوم بنت جرول؛ چنانچه طبري مي‌نويسد:

 

«وأما محمد بن عمر فإنه زيد الأصغر وعبيد الله الذي قتل يوم صفين مع معاوية

 

       أمهما أم كلثوم بنت جرول بن مالك... وكان الاسلام فرق بينها وبين عمر».

[۳]

 

همچنين ابن اثير در الكامل في التاريخ مي‌نويسد:

 

«وقتل عبيد الله بصفين مع معاوية. وقيل: كانت أمه أم زيد الأصغر أم كلثوم بنت

 

جرول الخزاعي وكان الاسلام فرق بينها و بین عمر».[4]

 

ابن حجر عسقلاني هم در كتاب الاصابه مي‌نويسد:

 

«وقيل عبيد الله وعبد الله أخو عبيد الله بن عمر بن الخطاب لامه أمهما أم كلثوم

 

بنت جرول الخزاعية».[5]

 

بنابراين، ام كلثوم دختر امیرالمومنین همسر عمر بن خطاب، نبوده است؛ بلكه

 

دختر جرول بن مالك خزاعي بوده است.

 

 

تناسب سِني بين عمر بن خطاب و ام كلثوم

 

همان‌طور كه از شواهد تاريخي به دست مي‌آيد، ام كلثوم در آن زمان حد اكثر

 

هفت سال داشته است و نه بيشتر؛ چنانچه ابن سعد در

 

طبقات به اين حقيقت اشاره كرده و مي‌نويسد:

 

«تزوجها عمر بن الخطاب وهي جارية لم تبلغ».[6]

 

يعني هنوز ام كلثوم به سن بلوغ شرعي نرسيده بوده است. و از طرفي عمر

 

بن خطاب حد اقل شصت يا بيشتر داشته است. سؤال ما

 

از اهل سنت اين است كه چه تناسبي بين ام كلثوم هفت ساله و عمر بن

 

خطاب شصت ساله وجود داشته است؟ ام كلثوم چه گناهي

 

كرده است كه مجبور است با پدر زنِ پدر بزرگش ازدواج كند؟ آيا دختر حق ندارد

 

كه شريك آينده زندگي خودش را انتخاب كند؟! آيا

 

اگر اين دختر خردسال حق انتخاب داشت، بازهم پير مردي مثل عمر بن خطاب

 

را كه پدر زنِ پدر بزرگش بوده است انتخاب مي‌كرد؟!

 

نكته عجيب و در عين حال جالب،‌ علاقه شديد خليفه دوم به ازدواج با دختران

 

خردسال است كه معلوم نيست چرا خليفه دوم تا اين

 

اندازه به ازدواج با دختران خردسال علاقه داشته است؟! البته صدور چنين

 

اعمالي از خليفه دوم  اصلا عجيب نيست؛ چرا كه او در

 

مسأله نكاح تابع سنت‌هاي جاهلي بوده است؛ چنانچه خودش گفته است كه

 

در من از سنن جاهلي چيزي جز نكاح باقي نمانده است.

 

«عن محمد بن سيرين قال قال عمر بن الخطاب ما بقي في شئ من أمر

 

الجاهلية إلا أني لست أبالي إلى أي الناس نكحت وأيهم أنكحت».[7]

 

يعني اين كه او در مسأله نكاح هنوز هم از سنت‌هاي عصر جاهلي پيروي

 

مي‌كند و تمام سعي خود را مي‌كند تا اين سنت‌ها را زنده نگه مي‌دارد.

 

اگر واقعا چنين ازدواجي صورت گرفته باشد، به نظر من نه تنها اسلامي كه

 

حتي انساني نيست. در قبايل وحشي هم چنين

 

ازدواج‌هايي صورت نمي‌گيرد؛ چه رسد به دين مبين اسلام.

 

 

حقايق تاريخي چه مي‌گويد؟

 

حقايق تاريخي دروغ بودن اين مسأله را به اثبات مي‌رساند؛ آن‌جا كه بيشتر

 

كتاب‌هاي اهل سنت نقل كرده‌اند كه ام كلثوم بعد از به

 

هلاكت رسيدن عمر، با پسر عمويش محمد بن جعفر و بعد از او با عون بن

 

جعفر و بعد از او با برادر ديگرش عبدالله بن جعفر  ازدواج كرده است.

 

ابن سعد در طبقات الكبري نقل مي‌كند:

 

«أم كلثوم بنت علي بن أبي طالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن

 

قصي وأمها فاطمة بنت رسول الله وأمها خديجة بنت خويلد بن أسد بن عبد

 

العزى بن قصي تزوجها عمر بن الخطاب وهي جارية لم تبلغ فلم تزل عنده إلى

 

أن قتل وولدت له زيد بن عمر ورقية بنت عمر ثم خلف على أم كلثوم بعد عمر

 

عون بن جعفر بن أبي طالب بن عبد المطلب فتوفي عنها ثم خلف عليها أخوه

 

محمد بن جعفر بن أبي طالب بن عبد المطلب فتوفي عنها فخلف عليها أخوه

 

عبد الله بن جعفر بن أبي طالب بعد أختها زينب بنت علي بن أبي طالب فقالت

 

أم كلثوم إني لأستحيي من أسماء بنت عميس إن ابنيها ماتا عندي وإني

 

لأتخوف على هذا الثالث فهلكت عنده ولم تلد لاحد منهم شيئا».[8]

 

در اين حديث آمده است كه ام كلثوم بعد از به هلاكت رسيدن عمر بن خطاب با

 

پسر عمويش عون بن جعفر ازدواج كرد. بعد كه

 

عون فوت كرد، با برادرش محمد ازدواج كرد و بعد از آن كه محمد فوت كرد، با

 

عبدالله برادر ديگرش ازدواج كرد؛ در حالي كه

 

عون و محمد هردو در جنگ شوشتر در زمان خليفه دوم كشته شده‌اند.

 

ابن حجر در الاصابه مي‌گويد:

 

«وقال أبو عمر استشهد عون بن جعفر في تستر وذلك في خلافة عمر وما له

 

عقب».[9]

 

ابن عبد البر مي‌گويد:

 

«عون بن جعفر بن أبي طالب ولد على عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم

 

أمه وأم أخويه عبد الله ومحمد بنى جعفر بن أبي طالب

 

أسماء بنت عميس الخثعمية واستشهد عون بن جعفر وأخوه محمد بن جعفر

 

بتستر ولا عقب له».[10]

 

با اين‌حال، چگونه مي‌شود كه آن‌ها بعد از عمر با ام كلثوم ازدواج كرده باشند؟.

 

از آن‌جا كه دروغ‌گو فراموش كار است، راوي اين مساله از يادش رفته بوده است

 

كه آن‌ها قبل از عمر كشته شده‌اند و گرنه چنين دروغ بزرگي را نمي‌گفت.

 

و نيز فراموش كرده است كه عبدالله بن جعفر با حضرت زينب سلام الله عليها در

 

زمان خود اميرالمؤمين عليه السلام ازدواج كرده

 

است و تا زمان واقعه كربلا حضرت زينب همسر ايشان بوده است و حتي تا آخر

 

عمر از ايشان جدا نشده است. چگونه مي‌شود كه عبدالله بين هر دو خواهر

 

جمع كرده باشد؟.

 

و عجيب‌تر از همه اين‌كه ابن قتيبه دينوري ام كلثوم را به ازدواج عمويش جعفر

 

بن ابي‌طالب درآورده است! آن‌جا كه مي‌نويسد:

 

«وأما أم كلثوم الكبرى وهي بنت فاطمة فكانت عند عمر ابن الخطاب و ولدت له

 

أولادا قد ذكرناهم فلما قتل عمر تزوجها جعفر ابن أبي طالب فماتت

 

عنده».[11]

 

جل الخالق! چگونه مي‌شود كه دختري با عمويش ازدواج كند؛ البته آن هم

 

عمويي كه قبل از تولد او به شهادت رسيده است؟!

 

بنابراين، حقايق تاريخي نيز اين مسأله را به اثبات مي‌رساند كه اين ازدواج هرگز

 

محقق نشده است و در واقع اين ازدواج از اباطيل و افسانه‌هاي تاريخي است.

 

 

 

 

ازدواج از روي اختيار يا زور و تهديد؟

 

در صورت قبول صحت خبر، آيا اين ازدواج با ميل و رغبت بوده است يا از روي زور

 

و تهديد؟

 

در رواياتي كه از طريق شيعه و نيز در برخي از رواياتي كه از جانب اهل سنت

 

نقل شده است، اين مسأله را به اثبات مي‌رسد كه

 

اين ازدواج محقق شده است؛ اما نه از روي ميل و رغبت؛ بلكه به خاطر تهديد

 

عمر بن خطاب بوده است.

 

مرحوم كليني در كتاب شريف كافي نقل مي‌كند:

 

«محمد بن أبي عمير، عن هشام بن سالم، عن أبي عبد الله ( عليه السلام )

 

قال: لما خطب إليه قال له أمير المؤمنين: إنها صبية قال:

 

فلقى العباس فقال له: مالي أبي بأس؟ قال: وما ذاك؟ قال: خطبت إلى ابن

 

أخيك فردني أما والله لأعورن زمزم ولا أدع لكم مكرمة إلا

 

هدمتها و لأقيمن عليه شاهدين بأنه سرق ولأقطعن يمينه فأتاه العباس فأخبره

 

وسأله أن يجعل الامر إليه فجعله إليه».[12]

 

و نيز مرحوم كليني از امام صادق عليه السلام نقل مي‌كند:

 

«علي بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن هشام بن سالم، وحماد،

 

عن زرارة، عن أبي عبد الله ( عليه السلام ) في تزويج أم

 

كلثوم فقال: إن ذلك فرج غصبناه».[13]

 

از اين دو روايت هم استفاده مي‌شود كه اين ازدواج با ميل و رغبت نبوده است؛

 

بلكه از روي زور و تهديد بوده است؛ پس خدمتي به حسن روابط نمي‌كند.

 

از برخي از روايات اهل سنت نيز استفاده مي‌شود كه اين ازدواج از روي اختيار

 

نبوده است؛ بلكه امام مجبور شده است كه دخترش را به خليفه دوم بدهد.

 

طبري در ذخائر العقبي مي‌نويسد:

 

«قال ابن إسحاق حدثني عاصم بن عمر بن قتادة قال خطب عمر إلى علي

 

ابنته أم كلثوم فأقبل علي عليه وقال إنها صغيرة فقال عمر لا

 

والله ما ذلك بك ولكن أردت منعي».[14]

 

در اين روايت عمر صراحتا با امام علي عليه السلام مي‌فرمايد كه تو حق نداري

 

خواستگاري مرا رد كني. و اين نشان از اين مي‌دهد كه حرف تهديد و زور در

 

ميان بوده است.

 

و نيز طبراني در المعجم الكبير مي‌نويسد:

 

«حدثنا جعفر بن محمد بن سليمان النوفلي المديني ثنا إبراهيم بن حمزة

 

الزبيري ثنا عبد العزيز بن محمد الدراوردي عن زيد بن أسلم

 

عن أبيه قال دعا عمر بن الخطاب رضي الله عنه علي بن أبي طالب فساره ثم

 

قام علي فجاء الصفة فوجد العباس وعقيلا والحسين

 

فشاورهم في تزويج أم كلثوم عمر فغضب عقيل وقال يا علي ما تزيدك الأيام

 

والشهور والسنون إلا العمى في أمرك والله أداء فعلت

 

ليكونن وليكونن لأشياء عددها ومضى يجر ثوبه فقال على للعباس والله ما ذاك

 

منه نصيحة ولكن درة عمر أخرجته إلى ما ترى أما

 

والله ما ذاك رغبة فيك يا عقيل ولكن قد أخبرني عمر بن الخطاب رضي الله عنه

 

أنه سمع رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول كل سبب

 

ونسب منقطع يوم القيامة إلا سببي ونسبي فضحك عمر رضي الله عنه وقال

 

ويح عقيل سفيه أحمق».[15]

 

از اين روايت هم استفاده مي‌شود كه عمر بن خطاب وقتي با مخالفت عقيل

 

روبرو مي‌شود، به ايشان فحاشي مي‌كند و لقب و اوصاف

 

خودش را به ايشان نسبت مي‌دهد.

 

پس اين ازدواج از روي زور و تهديد بوده است و  هرگز از روي ميل و رغبت نبوده

 

است.

 

از برادران اهل سنت بايد پرسيد كه آيا يك حاكم اسلامي حق دارد كه براي

 

خواستگاري دختر ديگران به زور متوسل شود؟

 

حتي از يك حاكم كافر هم چنين انتظاري نمي‌رود؛ چه رسد به كسي كه خود را

 

خليفه خدا و خليفه رسول خدا در روي زمين مي‌داند.

 

آيا چنين كسي مي‌تواند برترين مخلوق خدا بعد از پيامبر اسلام صلي الله عليه

 

و آله و سلم باشد؟ عجبا كه چرا اهل سنت، چشمان خود

 

را باز نمي‌كنند و اين حقايق تاريخي را ناديده مي‌گيرند! و عجيب‌تر اين است كه

 

اهل سنت اين ازدواج را دليلي قاطعي بر حسن

 

روابط مي‌دانند!. اگر حسن روابط اين است؛ پس وا به حال روزي كه روابط غير

 

حسنه شود.

 

 

 

اهانت عمر به ناموس رسول خدا!

 

اهل سنت براي اين‌كه ازدواج عمر و ام كلثوم را ثابت كنند، رواياتي نقل كردند

 

كه از شنيدن و خواندن اين روايت‌ها عرق شرم از پيشاني‌ انسان جاري

مي‌شود.

 

ما از اهل سنت مي‌پرسيم كه: اثبات حسن روابط به چه قيمتي؟ آيا اين قدر

 

ارزش دارد كه ما چنين تعابير زشت و زننده‌اي را مطرح كنيم؟

 

ازدواج ام كلثوم با عمر عوارضي دارد كه كمترين عارضه آن خيانت به ناموس

 

رسول خدا است، آيا شما اين عوارض را مي‌پذيريد؟ طبري در ذخائر العقبي

 

مي‌نويسد:

 

«قال ابن إسحاق حدثني عاصم بن عمر بن قتادة قال خطب عمر إلى علي

 

ابنته أم كلثوم فأقبل علي عليه وقال إنها صغيرة فقال عمر لا

 

والله ما ذلك بك ولكن أردت منعي فان كانت كما تقول فابعثها إلى فرجع على

 

فدعاها فأعطاها حلة وقال انطلقي بهذه إلى أمير المؤمنين

 

وقولي له يقول لك أبى كيف ترى هذه الحلة فأتته بها وقالت له ذلك فأخذ عمر

 

بذراعها فاجتذبتها منه وقالت أرسلها فأرسلها».[16]

 

و در روايتي ديگري نقل مي‌كند:

 

«وذكر أبو عمر أن عمر قال له لما قال إنها صغيرة: زوجنيها يا أبا الحسن فانى

 

أرصد من كرامتها مالا يرصده أحد فقال رضي الله

 

عنه له : أنا أبعثها إليك فان رضيتها فقد زوجتكها فبعثها إليه ببرد فقال لها قولي

 

له هذا البرد الذي قلت لك فقالت ذلك لعمر فقال قولي له

 

قد رضيت رضى الله عنك ووضع يده على ساقها فكشفها فقالت أتفعل هذا لولا

 

أنك أمير المؤمنين لكسرت أنفك ثم خرجت حتى أتت

 

أباها فأخبرته الخبر وقالت أتبعثني إلى شيخ سوء قال يا بنية فإنه

 

زوجك».[17]

 

و نيز ابن حجر عسقلاني كه يكي از استوانه‌هاي علمي اهل سنت و حافظ

 

علي الاطلاق آن‌ها است،‌ در الاصابة نقل مي‌كند:

 

«وقال بن أبي عمر المقدسي حدثني سفيان عن عمرو عن محمد بن علي أن

 

عمر خطب إلى علي ابنته أم كلثوم فذكر له صغرها فقيل له

 

إنه ردك فعاوده فقال له علي أبعث بها إليك فإن رضيت فهي امرأتك فأرسل بها

 

إليه فكشف عن ساقها فقالت مه لولا إنك أمير المؤمنين للطمت

 

عينيك».[18]

 

و نيز ذهبي يكي ديگر از استوانه‌هاي علمي اهل سنت در سير أعلام النبلاء

 

نقل مي‌كند:

 

«قال أبو عمر بن عبد البر: قال عمر لعلي: زوجنيها أبا حسن، فإني أرصد من

 

كرامتها مالا يرصد أحد، قال: فأنا أبعثها إليك، فإن

 

رضيتها، فقد زوجتكها - يعتل بصغرها - قال: فبعثها إليه ببرد، وقال لها: قولي له:

 

هذا البرد الذي قلت لك، فقالت له ذلك. فقال: قولي

 

له: قد رضيت رضي الله عنك، ووضع يده على ساقها، فكشفها، فقالت: أتفعل

 

هذا؟ لولا أنك أمير المؤمنين، لكسرت أنفك، ثم مضت إلى

 

أبيها، فأخبرته وقالت: بعثتني إلى شيخ سوء ! قال: يا بنية إنه زوجك»[19]

 

همچنين خطيب بغدادي در كتاب تاريخ بغداد نقل مي‌كند:

 

«فقام علي فأمر بابنته من فاطمة فزينت ثم بعث بها إلى أمير المؤمنين عمر ،

 

فلما رآها قام إليها فأخذ بساقها و قال: قولي لأبيك قد

 

رضيت، قد رضيت، قد رضيت . فلما جاءت الجارية إلى أبيها قال لها: ما قال لك

 

أمير المؤمنين ؟ قالت: دعاني و قبلني فلما قمت أخذ

 

بساقي و قال: قولي لأبيك قد رضيت».[20]

 

اين تعابير آن قدر زشت و زننده بوده است كه حتي صداي بعضي از علماي اهل

 

سنت را نيز درآورده است. به قول معروف آش آن

 

قدر شور شده است كه صداي آشپز هم در آمده است.

 

ابن سبط الجوزي يكي از علماي اهل سنت، وقتي اين حديث را مي‌بيند،

 

صدايش در مي‌آيد و مي‌گويد:

 

«ذكر جدي في كتاب منتظم ان علياً بعثها لينظرها و ان عمر كشف ساقها و

 

لمسها بيده، هذا قبيح والله. لو كانت امة لما فعل بها هذا. ثم

 

باجماع المسلمين لايجوز لمس الاجنبيه».[21]

 

من از علماي اهل سنت سؤال مي‌كنم كه آيا سزاوار است كه خليفه رسول

 

خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) چنين عمل زشتي را انجام

 

دهد؟ و آيا چنين كسي مي‌تواند خلق خدا را به سوي طراط مستقيم الهي

 

هدايت كند؟

 

آيا اگر كسي با خواهر شما، دختر شما و يا حتي مادر شما (نه با ناموس

 

رسول خدا) چنين عمل زشتي را انجام مي‌داد، باز هم او را

 

برترين مخلوق خدا بعد از رسول خدا و ابوبكر مي‌دانستيد؟ اگر يك بقال سر

 

كوچه، چنين عملي را در حق ناموس شما مي‌كرد، چه

 

نظري در باره او داشتيد؟ اگر اين عمل را نمي‌پسنديد، چرا آن را نقل مي‌كنيد؟

 

ابن صحاك به چه حقي به ناموس رسول خدا

 

دست‌درازي مي‌كند، ساقش را برهنه مي‌كند، او را در بغل مي‌گيرد و يا او را

 

مي‌بوسد؟!

 

نه به خدا چنين عمل زشتي از يك حاكم لائيك هم سر نمي‌زند؛ چه رسد به

 

خليفه مسلمين؛ آن‌هم در حق ناموس رسول خدا.

 

جالب اين‌جا است كه آن‌ها از ما انتظار دارند كه از چنين كسي بيزاري نجوييم و

 

او را مقتداي خودمان قرار دهيم! نه به خدا كه چنين

 

كسي لياقت رهبري جامعه اسلامي را ندارد، وسزاوار نيست چنين كسي را

 

حتي صحابه رسول خدا بدانيم.

 

 

احياء سنت جاهلي

 

در بعضي از اين روايات نقل شده است كه عمر بن خطاب بعد از خواستگاري از

 

دختر امام علي عليه السلام به مسجد رفت و به

 

كساني كه در مسجد نشسته بود گفت: «رفئوني، فرفؤوه»؛ چنانچه ابن سعد

 

در طبقات مي‌نويسد:

 

«فجاء عمر إلى مجلس المهاجرين بين القبر والمنبر وكانوا يجلسون ثم علي

 

وعثمان والزبير وطلحة وعبد الرحمن بن عوف فإذا كان

 

الشئ يأتي عمر من الآفاق جاءهم فأخبرهم ذلك واستشارهم فيه فجاء عمر

 

فقال رفئوني فرفؤوه وقالوا بمن يا أمير المؤمنين قال بابنة

 

علي بن أبي طالب».[22]

 

«رفئوني» نوعي تبريك گفتن بود كه در عصر جاهليت در بين اعراب رسم بود.

 

آن‌ها وقتي كسي ازدواج مي‌كرد، براي تبريگ گفتن

 

از اين كلمه استفاده مي‌كردند كه پيامبر اسلام از اين كار نهي كردند و فرمودند

 

كه به جاي اين كلمه از كلماتي مثل «بارك ا لله و...

 

استفاده كنيد.

 

احمد حنبل در مسند خودش مي‌نويسد:

 

«حدثنا عبد الله حدثني أبي ثنا الحكم بن نافع قال ثنا إسماعيل بن عياش عن

 

سالم بن عبد الله عن عبد الله ابن محمد بن عقيل قال تزوج

 

بن أبي طالب فخرج علينا فقلنا بالرفاء والبنين فقال مه لا تقولوا ذلك فان النبي

 

صلى الله عليه وسلم قد نهانا عن ذلك وقال قولوا بارك

 

الله لك وبارك عليك وبارك لك فيها».[23]

 

سؤال ما از علماي اهل سنت اين است كه هدف عمر از به كار بردن اين كلمه

 

چي بود؟ آيا مي‌خواست سنت جاهلي را زنده كند؛

 

همان سنتي را كه پيامبر اسلام از آن نهي كرده بود؟ اگر چنين هدفي نداشت؛

 

پس چرا چنين كلمه‌اي را به كار برد؟ چرا خليفه دوم از

 

دستور رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم سرپيچي  كرد؛ در حالي‌كه

 

خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايد:

 

«وَمَا آَتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»[24] .

 

و در جاي ديگر مي‌فرمايد:

 

«وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ

 

أمْرِهِمْ وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِينًا»[25].

 

يا اين كه عمر از نهي رسول خدا بي‌خبر بوده است كه در اين صورت جهل جناب

 

خليفه به اثبات خواهد رسيد.

 

از علماي اهل سنت مي‌پرسيم كه آيا كسي كه از احكام الهي بي‌خبر باشد،

 

مي‌تواند خليفه خدا و خليفه رسول خدا باشد؟!

 

اين جا است كه بعضي از علماي اهل سنت كه متوجه اين مسأله شده‌اند،

 

دست به تحريف حديث زده‌اند و به جاي كلمه رفئوني از

 

كلماتي همچون «ألاتهنوني» و يا «فدعا له بالبركة» استفاده كرده‌اند.

 

حاكم نيشابوري همين روايت را نقل مي‌كند و به جاي كلمه رفئوني اين چنين

 

مي‌نويسد:

 

«فاتى عمر المهاجرين فقال الا تهنوني».[26

 

و بيهقي در سنن الكبري حديث را اين‌گونه نقل مي‌كند:

 

«قال لما تزوج عمر بن الخطاب أم كلثوم بنت على علیه اللسلام 

 

 اتى مجلسا في مسجد رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم

 

بين القبر والمنبر للمهاجرين لم يكن يجلس فيه غيرهم فدعوا له

 

بالبركة».[27

 

 

اضطراب در متن احاديث

 

رواياتي در اين باره از اهل سنت نقل شده است كه صد در صد با يكديگر تناقض

 

دارند و اين تناقضات اصل قضيه را از ريشه مي‌زند.

 

در بعضي از روايات آمده است كه خود اميرالمؤمين ام كلثوم را به عقد عمر

 

درآورد، و بعضي ديگر مي‌گويند كه آن را به ابن

 

عباس واگذار كرد.

 

گاهي نقل كرده‌اند كه عقد بعد از تهديد و زورگويي عمر واقع شد و در بعضي

 

ديگر نقل شده است كه با اختيار و و رضا بوده است.

 

برخي روايت كرده‌اند كه عمر از او فرزندي به نام زيد داشته است و در برخي

 

ديگر روايت شده است كه عمر قبل از دخول به هلاكت رسيده است.

 

روايتي دارد كه زيد بن عمر داراي فرزند بوده است و در برخي ديگر نقل شده

 

است كه فرزندي به جاي نگذاشته است.

 

در روايتي نقل شده است كه زيد بن عمر و ام كلثوم هردو باهم كشته

 

شده‌اند، و روايت ديگر مي‌گويد كه ام كلثوم بعد از زيد باقي مانده است.

 

در حديثي آمده است كه مهر ام كلثوم چهل هزار درهم بوده است؛ در حالي‌كه

 

در روايت ديگر آمده است كه چهارهزار درهم بوده

 

است و در روايت ديگري آمده است كه پانصد هزار درهم بوده است. و ده‌ها

 

تناقض ديگر...

 

اين اختلافات نشان مي‌دهد كه جاعلين حديث، با هم ديگر هماهنگ نبوده‌اند و

 

هركس براي خودش و به دلخواه خودش حديث جعل

 

كرده است. مگر مي‌شود كه در يك قضيه تاريخي اين همه تناقض وجود داشته

 

باشد؟ اين اخلافات و تناقضات اصل قضيه را از

 

ريشه مي‌زند و كذب بودن آن را به اثبات مي‌رساند.

 

 

 

اثبات فضيلت يا...؟

 

آيا اين ازدواج فضيلتي براي عمر بن خطاب محسوب مي‌شود، يا نه؟

 

اگر ما بر فرض محال (فرض محال كه محال نيست) بپذيريم كه چنين ازدواجي

 

واقع شده است و راست است، اين ازدواج هيچ

 

فضيلتي را براي خليفه دوم به اثبات نمي‌رساند؛ چرا كه نكاح بر ظاهر اسلام

 

است و ظاهر اسلام بر اظهار شهادتين و نماز به سوي

 

كعبه و... است؛ اگر چه ترك آن افضل است و چنين ازدواجي مكروه است؛ اما

 

اگر ضرورتي پيش بيايد، كراهت آن از بين مي‌رود.

 

حتي اگر فرض كنيم كه چنين ازدواجي حرام باشد، بازهم در زمان اضطرار و

 

زماني كه انسان برجان خودش و يا بر دين خودش

 

بترسد، حرمت آن از بين مي‌رود؛ همان‌طوري كه اظهار كفر در زماني كه انسان

 

بر جان خودش بترسد، اشكالي ندارد؛ همان‌طوري

 

كه خوردن ميته، خون، گوشت خنزير و گوشت سگ در وقت اضطرار اشكال

 

ندارد.

 

خدواند در قرآن كريم مي‌فرمايد:

 

«مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ»[28].

 

 و ما ثابت كرديم كه اميرالمؤمنين عليه السلام اين كار را از روي اجبار و اكراه

 

انجام داده است و چون بر دين خودش مي‌ترسيده

 

است، مجبور به اين كار شده است؛ چرا كه خليفه دوم او را تهديد كرد كه اگر

 

چنين كاري را انجام ندهد، دو نفر شاهد را بر عليه او

 

تحريك خواهد كرد و او را متهم به سرقت كرده، دست او را قطع مي‌كند. اين جا

 

بود كه امام مجبور شد اين ازدواج را قبول كند.

 

خداوند در قرآن كريم سرگذشت حضرت لوط عليه السلام را نقل مي‌كند كه آن

 

حضرت به كفاري كه قصد سوء داشتند، پشنهاد

 

ازدواج با دخترانش را داد؛ در حالي‌كه همه ما مي‌دانيم كه همه آن‌هايي كه در

 

جلوي خانه حضرت لوط عليه السلام جمع شده بودند

 

از كفار بودند.

 

«وَجَاءَهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ وَمِنْ قَبْلُ كَانُوا يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ قَالَ يَا قَوْمِ هَؤُلَاءِ

 

بَنَاتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَلَا تُخْزُونِ فِي ضَيْفِي أَلَيْسَ مِنْكُمْ رَجُلٌ

 

رَشِيدٌ».[29]

 

پس حتي با فرض قبول وقوع آن، اين ازدواج هيچ فضيلتي را براي خليفه دوم به

 

اثبات نمي‌رساند.

 

البته همه اين‌ها در صورتي است كه ما بتوانيم با روايات صحيحه اين ازدواج را

 

ثابت كنيم؛ در حال‌كه حداقل از روايات شيعه چنين

 

استفاده‌اي نمي‌شود.

 

 

 

[1] . إمتاع الاسماع، المقريزي، جلد: 6، ص207.

 

 [2] . المعارف، ابن قتيبة، ص175.

 

[3] . تاريخ الطبري، جلد 3، ص269

 

 [4] . الكامل في التاريخ، جلد 3، ص53_54،

 

[5] . الإصابة، ابن حجر، جلد: 4، ص40.

 

[6] . طبقات الكبري، ابن سعد، ج8، ص462_463.

 

[7] . الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، ج 3، ص 289.

 

[8] . الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، ج 8، ص 462 – 463.

 

[9] . الإصابة، ابن حجر، ج 4، ص 619.

 

[10] . الاستيعاب، ابن عبد البر، ج 3، ص 1247.

 

[11] . المعارف، ابن قتيبة، ص 211.

 

[12] .الكافي، الشيخ الكليني، جلد: 5، ص346.

 

[13] . همان.

 

[14] . ذخائر العقبى، احمد بن عبد الله الطبري، ص 168_167.

 

[15] . المعجم الكبير، الطبراني، جلد : 3، ص44_45.

 

[16] . ذخائر العقبي، ص167_168.

 

[17] . همان، 168.

 

[18] . الاصابه، ج8، ص464_465.

 

 [19] . سير أعلام النبلاء، الذهبي، ج3، ص501.

 

[20] . تاريخ بغداد، الخطيب البغدادي، ج 6، ص 180.

 

                                               [21] . تذكرة الخواص، ص321.          

 

[22] . طبقات ابن سعد، ج8، ص463.

 

[23] . مسند احمد، الإمام احمد بن حنبل، جلد: 3، ص451.

 

[24] . حشر/ 7.

 

[25] . احزاب/ 36.

 

[26] . المستدرك، الحاكم النيسابوري، ج 3، ص 142.

 

[27] . السنن الكبرى، البيهقي، جلد: 7، ص64.

 

[28] . النحل/106.

 

[29] . هود/78.

|+|
نوشته شده توسط محمد حسن | موضوع:

حضرت ام کلثوم (سلام الله علیها) دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 4:0 قبل از ظهر

 

بررسي روايات باب

 

روايات شيعه :

 

1. «محمد بن أبي عمير، عن هشام بن سالم، عن أبي عبد الله (عليه السلام)

 

 قال: لما خطب إليه قال له أمير المؤمنين: إنها صبية قال:

 

فلقى العباس فقال له: مالي أبي بأس؟ قال: وما ذاك؟ قال: خطبت إلى ابن

 

أخيك فردني أما والله لأعورن زمزم ولا أدع لكم مكرمة إلا

 

هدمتها و لأقيمن عليه شاهدين بأنه سرق ولأقطعن يمينه فأتاه العباس فأخبره

 

وسأله أن يجعل الامر إليه فجعله إليه».[30]

 

اين روايت هرچند سند آن صحيحه است؛ اما  از اين روايت خواستگاري از دختر    

 

امام را ثابت نمي‌شود؛ شايد ربيبه‌اش بوده باشد، نه دخترش.

 

ثانيا: دلالتي بر وقوع ازدواج نمي‌كند؛ چرا كه در اين روايت گفته شده است كه

 

امر را به دست عباس قرار داد؛ اما اين‌كه ازدواج هم

 

كرده باشند، ثابت نمي‌شود. شايد ازدواجي محقق نشده باشد.

 

ثالثا:  همان‌طور كه پيش از اين گفتيم،  هيچ خدمتي به حسن روابط بين امام

 

علي عليه السلام و عمر بن الخطاب نمي‌كند و بلكه سوء روابط را ثابت مي‌كند

 

2. «علي بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن هشام بن سالم،

 

وحماد، عن زرارة، عن أبي عبد الله ( عليه السلام ) في تزويج

 

أم كلثوم فقال: إن ذلك فرج غصبناه».[31]

 

اين روايت هرچند سندش مشكلي ندارد؛ اما از اين روايت هم تحقق ازدواج

 

ثابت نمي‌شود؛ چرا كه قضيه شرطي است. امام

 

مي‌فرمايد: اگر چنين است، ناموسي است كه از ما غصب كرده‌اند؛ يعني لولا

 

الصحة. امام صراحتا نمي‌گويد كه اين ازدواج حتما

 

محقق شده است؛ بلكه مي‌گويد كه اگر هم محقق شده باشد، غصبي است.

 

مثل اين‌كه كسي به شما بگويد كه ضبط صوت شما پيش فلاني است و شما

 

در جواب بگوييد كه: اگر پيش او است، غصبي است. اين

 

سخن دلالت نمي‌كند كه حتما ضبط صوت پيش فلاني است؛ بلكه قضيه

 

شرطي و اگري است.

 

ثانيا: ثابت مي‌كند كه اين ازدواج از روي ميل و رغبت نبوده است؛ بلكه از روي

 

زور و تهديد بوده است؛ پس خدمتي به حسن روابط نمي‌كند.

 

3. «محمد بن يحيى، وغيره، عن أحمد بن محمد بن عيسى، عن الحسين بن

 

سعيد، عن النضر بن سويد، عن هشام بن سالم، عن

 

سليمان بن خالد قال: سألت أبا عبد الله عليه السلام عن امرأة توفى زوجها أين

 

تعتد، في بيت زوجها تعتد أو حيث شاءت؟ قال: بلى

 

حيث شاءت، ثم قال: إن عليا عليه السلام لما مات عمر أتى أم كلثوم فأخذ

 

بيدها فانطلق بها إلى بيته».[32]

 

4. «حميد بن زياد، عن ابن سماعة، عن محمد بن زياد، عن عبد الله بن سنان،

 

ومعاوية ابن عمار، عن أبي عبد الله عليه السلام قال:

 

سألته عن المرأة المتوفى عنها زوجها أتعتد في بيتها أو حيث شاءت؟ قال: بل

 

حيث شاءت، إن عليا عليه السلام لما توفي عمر أتى أم كلثوم فانطلق بها إلى

 

بيته».[33]

 

 

اين دو روايت از نظر سند مشكلي ندارند؛ اما دلالت آن‌ها ثابت نيست؛ چرا كه

 

اولا ممكن است اين ام كلثوم ربيبه آن حضرت باشد،

 

نه دختر ايشان؛ ثانيا برفرض كه دختر ايشان باشد، اثبات نمي‌كند كه دختر

 

حضرت زهرا سلام الله عليها باشد، شايد از ديگر زنان حضرت باشد.

 

پس اين دو روايت هم آن‌ها را به مقصودشان نمي‌رساند.

 

5. «محمد بن أحمد بن يحيى، عن جعفر بن محمد القمي، عن القداح، عن

 

جعفر، عن أبيه عليه السلام قال: ماتت أم كلثوم بنت علي

 

عليه السلام وابنها زيد بن عمر بن الخطاب في ساعة واحدة لا يدرى أيهما هلك

 

قبل فلم يورث أحدهما من الاخر وصلى عليهما جميعا».[34]

 

اين روايت از نظر سندي مشكل دارد؛ چرا كه جعفر بن محمد القمي مجهول و

 

قداح مهمل است.[35]

 

در نتيجه اهل سنت نمي‌توانند از رواياتي كه از طريق شيعه نقل شده است،

 

به مقصودشان برسند؛ چرا كه اين روايات يا از نظر

 

دلالت مشكل داشتند يا از نظر سند.

 

 

 

 روايات اهل سنت

 

اولين كسي كه از اهل سنت اين مسأله را مطرح كرد، محمد بن سعد در

 

طبقات الكبري بوده است و بقيه علما هرچه نقل كرده‌اند از طريق ايشان بوده

 

است.

 

اولا: همان‌طور كه پيش از اين گفتيم،‌ در اين روايات اختلافات تناقضات زيادي

 

ديده مي‌شود كه اين تناقضات اصل حديث را از ريشه مي‌زند.

 

ثانيا: بخاري و مسلم اين دو روايت را نقل نكرده‌اند. و همه مي‌دانند كه اهل

 

سنت بسياري از روايات را فقط به اين خاطر كه بخاري

 

و مسلم نقل نكرده‌اند، رد مي‌كنند. ما هم همين قاعده را در باره اين حديث

 

اجرا مي‌كنيم و مي‌گوييم كه اين حديث با اين‌همه اهميتش

 

 

اگر صحيح بود؛ چرا بخاري و مسلم آن را نقل نكرده‌اند.

 

ثالثا: نه تنها بخاري و مسلم از نقل آن سرباز زده‌اند؛‌ بلكه هيچ يك از صحاح

 

ديگر اهل سنت نيز اين روايت را نقل نكرده‌اند؛ البته

 

اشاره شده است؛ اما تفصيل آن در هيچ يك از صحاح آن‌ها نيامده است و بلكه

 

حتي در هيچ از مسانيد معتبر آن‌ها مانند مسند احمد و... نيامده است.

 

راستي دليل اعراض آن‌ها از اين روايت چه بوده است؟ اگر صحيح بود، چرا آن‌ها

 

اين روايت را نقل نكردند؟!

 

رابعا: سلّمنا كه همه اين روايات صحيحه هستند و از نظر دلالت هم مشكلي

 

ندارند؛ اما اين روايات از طريق اهل سنت نقل شده است

 

و براي شيعيان هيچ ارزشي ندارند. اهل سنت بايد توجه داشته باشند كه اگر

 

مي‌خواهند مطلبي را براي شيعيان به اثبات برسانند، بايد

 

به چيزهايي استناد كنند كه شيعيان قبول داشته باشند نه به خزعبلات بخاري،

 

مسلم، ابن سعد و...

 

متأسفانه علماي اهل سنت هنوز به آن رشد فكري و بلوغ عقلي نرسيده‌اند كه

 

اين مسأله را درك كنند و مطمئن هستم كه هيچ‌گاه به اين

 

رشد و بلوغ عقلي نخواهند رسيد.  با اين‌حال ما اين روايات بررسي خواهيم

 

كرد. و از آن‌جا كه تعداد اين روايات بسيار زياد است،

 

بنده فقط به بررسي برخي از راوياني كه در سلسله سند اين روايات هستند

 

خواهم پرداخت و از بررسي دلالي تك تك آن‌ها خودداري مي‌كنم.

 

 

 

1. ابن جريح

 

ابن حجر در كتاب تهذيب التهذيب در باره او مي‌گويد:

 

«عن مالك كان ابن جريج حاطب ليل وقال عثمان الدارمي عن إسماعيل بن داود

 

عن ابن معين ليس بشئ... وقال الدارقطني تجنب

 

تدليس ابن جريج فإنه قبيح التدليس... قال أبو بكر ورأيت في كتاب علي بن

 

المديني سألت يحيى بن سعيد عن حديث ابن جريج عن

 

عطاء الخراساني فقال ضعيف قلت ليحيى أنه يقول أخبرني قال لا شئ كله

 

ضعيف».[36]

 

و در كتاب تقريب التهذيب مي‌نويسيد:

 

«وكان يدلس ويرسل».[37]

 

و ذهبي در ميزان الاعتدال مي‌نويسد:

 

«قال عبد الله بن أحمد بن حنبل: قال أبى: بعض هذه الاحاديث التي كان

 

يرسلها ابن جريج أحاديث موضوعة. كان ابن جريج لا يبالي

 

من أين يأخذها - يعنى قوله: أخبرت، وحدثت عن فلان».[38]

 

 

 

2. احمد بن عبد الجبار

 

نام اين شخص در سلسله سند بعضي از روايات ازدواج ام كلثوم آمده است كه

 

در ضعف آن ترديدي وجود ندارد؛ چنانچه اين حجر در تقريب التهذيب مي‌گويد:

 

«أحمد بن عبد الجبار بن محمد العطاردي أبو عمر الكوفي ضعيف».[39]

 

و ذهبي در باره او مي‌گويد:

 

«أحمد بن عبد الجبار العطاردي. روى عن أبي بكر بن عياش وطبقته. ضعفه غير

 

واحد. قال ابن عدي: رأيتهم مجمعين على ضعفه،

 

ولا أرى له حديثا منكرا، إنما ضعفوه لانه لم يلق الذين يحدث عنهم. وقال مطين:

 

كان يكذب. وقال الدارقطني: لا بأس به، قد أثنى عليه

 

أبو كريب، واختلف فيه شيوخنا، ولم يكن من أصحاب الحديث. وقال أبو حاتم:

 

ليس بالقوى. وقال ابنه عبد الرحمن: كتبت عنه،

 

وأمسكت عن التحديث عنه لما تكلم الناس فيه».[40]

 

و عبد الرحمن بن أبي حاتم التميمي الحنظلي الرازي در كتاب جرح و تعديل

 

خودش در باره احمد بن عبد الجبار مي‌گويد:

 

«أحمد بن عبد الجبار العطاردي الكوفي روى عن أبي بكر بن عياش وحفص بن

 

غياث ويونس بن بكير. كتبت عنه وأمسكت عن

 

التحديث عنه لما تكلم الناس فيه. حدثنا عبد الرحمن سمعت أبي يقول أحمد

 

بن عبد الجبار العطاردي ليس بقوي».[41]

 

و جمال الدين ابي‌الحجاج يوسف المزي در كتاب تهذيب الكمال در باره او

 

مي‌نويسد:

 

«قال عبد الرحمان بن أبي حاتم: كتبت عنه، وأمسكت عن الرواية عنه لكثرة

 

كلام الناس فيه. وقال محمد بن عبد الله الحضرمي : كان

 

يكذب. وقال الحاكم أبو عبد الله الحافظ: ليس بالقوي عندهم، تركه أبو العباس

 

أحمد بن محمد بن سعيد يعني ابن عقدة. وقال أبو أحمد بن

 

عدي: رأيت أهل العراق مجمعين على ضعفه، وكان أحمد بن محمد بن سعيد لا

 

يحدث عنه لضعفه وذكر أن عنده عنه قمطرا على أنه

 

لا يتورع أن يحدث عن كل أحد. قال أبو أحمد بن عدي: ولا يعرف له حديث منكر

 

وإما ضعفوه أنه لم يلق من يحدث عنهم. وقال أبو

 

بكر الخطيب فيما أخبرنا أبو العز الشيباني عن أبي اليمن الكندي عن أبي

 

الحسن محمد بن أحمد بن إبراهيم بن صرما الصائغ عنه إذنا:

 

قال لي بعض شيوخنا: إنما طعن على العطاردي من طعن عليه بأن قال: الكتب

 

التي حدث منها كانت كتب أبيه، فادعى سماعها معه».[42]

 

 

 

3. زبير بن بكار

 

شيخ مفيد رحمت الله عليه در باره او مي‌گويد:

 

«إن الخبر الوارد بتزويج أمير المؤمنين عليه السلام ابنته من عمر غير ثابت،

 

وطريقه من الزبير بن بكار، ولم يكن موثوقا به في

 

النقل، وكان متهما فيما يذكره، وكان يبغض أمير المؤمنين عليه السلام، وغير

 

مأمون فيما يدعيه على بني هاشم».[43]

 

هرچند كه در رد روايات زبير بن بكار همين سخن كفايت مي‌كند؛ اما بد نيست

 

كه سخنان بعضي از علماي رجال اهل سنت را هم در

 

باره او بشنويم. ابن حجر در تهذيب التهذيب در باره او مي‌نويسد:

 

«وقال ابن أبي حاتم كتب عنه أبي بمكة ورأيته ولم اكتب عنه... وقال أحمد بن

 

علي السليماني في كتاب الضعفاء له كان منكر

 

الحديث».[44]

 

 

 

 

 

4. عبد الرحمن بن زيد

 

 

ابن حجر در تقريب التهذيب در باره او مي‌نويسد:

 

«عبد الرحمن بن زيد بن أسلم العدوي مولاهم ضعيف».[45]

 

و در تهذيب التهذيب مي‌نويسد:

 

«وقال أبو زيد القلوسي سمعت علي بن المديني يقول ليس في ولد زيد بن

 

أسلم ثقة وقال البخاري ضعف علي عبد الرحمن بن زيد. [46]

 

وقال عبد الله بن أحمد سمعت أبي يضعف عبد الرحمن وقال روى حديثا منكرا

 

أحلت لنا ميتتان ودمان .

 

وقال الدوري عن ابن معين ليس حديثه بشئ. وقال البخاري وأبو حاتم ضعفه

 

علي بن المديني جدا.

 

وقال أبو داود أولاد زيد بن أسلم كلهم ضعيف وأمثلهم عبد الله وقال أيضا أنا لا

 

أحدث عن عبد الرحمن وعبد الله أمثل منه.

 

 وقال النسائي ضعيف.

 

وقال أبو حاتم ليس بقوي في الحديث كان نفسه صالحا وفي الحديث واهيا.

 

وقال ابن حبان كان يقلب الاخبار وهو لا يعلم حتى كثر ذلك في روايته من رفع

 

المراسيل واسناد الموقوف فاستحق الترك.

 

وقال ابن سعد كان كثير الحديث ضعيفا جدا.

 

 وقال ابن خزيمة ليس هو ممن يحتج أهل العلم بحديثه لسوء حفظه هو رجل

 

صناعته العبادة والتقشف ليس من احلاس الحديث.

 

قال الساجي وهو منكر الحديث.

 

 وقال الطحاوي حديثه عند أهل العلم بالحديث في النهاية من الضعف.

 

 وقال الحربي غيره أوثق منه وقال الجوزجاني أولاد زيد ضعفاء.

 

وقال الحاكم وأبو نعيم روى عن أبيه أحاديث موضوعة.

 

وقال ابن الجوزي أجمعوا على ضعفه».[47]

 

و ذهبي در ميزان الاعتدال مي‌نويسد:

 

«قال أبو يعلى الموصلي: سمعت يحيى بن معين يقول: بنو زيد بن أسلم ليسوا

 

بشئ . وروى عثمان الدارمي ، عن يحيى : ضعيف. وقال

 

البخاري: عبد الرحمن ضعفه علي جدا. وقال النسائي: ضعيف».[48]

 

 

 

5. عطاء خراساني

 

 

يكي از كساني كه ابن سعد در طبقات از او روايت كرده عطاء خراساني است.

 

اولا روايت‌هاي اين شخص مرسل است؛ چرا كه

 

متولد سال پنجاه هجري است و اصلا در عصر عمر بن خطاب نبوده است؛ پس

 

بايد از كسي ديگر نقل كرده باشد كه اين شخص در روايت نيامده است.

 

ثانيا بخاري، عقيلي و ابن حبان او را در كتاب ضعفا ذكر كرده است؛ چنانچه

 

ذهبي در سير اعلام النبلاء مي‌نويسد:

 

«وذكره البخاري في الضعفاء ، والعقيلي ، وابن حبان».[49]

 

و سمعاني در كتاب الأنساب در باره او مي‌گويد:

 

«كان ردئ الحفظ كثير الوهم يخطئ ولا يعلم فحمل عنه فلما كثر ذلك في روايته

 

بطل الاحتجاج به».[50]

 

و همچنين عقيلي در كتاب ضعفاء در باره او مي‌نويسد:

 

«قال قلت لسعيد بن المسيب إن عطاء الخراساني حدثني عنك أن النبي صلى

 

الله عليه وسلم أمر الذي واقع أهله في رمضان بكفارة الظهار فقال كذب ما

 

حدثته».[51]

 

 

 

 

6. عمر بن دينار.

 

 

نام ايشان هم در سلسله سند بعضي از روايات وجود دارد. در باره او بايد گفت

 

كه از نظر علماي علم رجال شيعه، ايشان مجهول

 

است؛ چنانچه محمد الجواهري در كتاب المفيد من معجم الرجال الحديث در

 

باره او مي‌گويد:

 

«عمر بن دينار: عده البرقي من أصحاب الصادق ( ع ) – مجهول».[52]

 

بعضي از علماي اهل سنت هم عمر بن دينار را ضعيف دانسته‌اند. نسائي در

 

كتاب الضعفاء و المتروكين مي‌نويسد:

 

«عمر بن دينار البصري قهرمان آل الزبير أبو يحيى ضعيف».[53]

 

و عبد الله بن عدي در كتاب الكامل مي‌نويسد:

 

«سمعت ابن حماد يقول قال البخاري عمر بن دينار قهرمان آل الزبير مولى لهم

 

أبو يحيى الاعور عن سالم فيه نظر وقال عمر بن علي

 

وعمرو بن دينار قهرمان آل الزبير يكنى بأبي يحيى ضعيف الحديث».[54]

 

و نيز احمد بن حنبل در كتاب العلل خودش در باره او مي‌گويد:

 

 «سألته عن عمر بن دينار الاسدي فقال ما أعرفه».[55]

 

و ابن حجر در كتاب تهذيب التهذيب كار را تمام مي‌كند و مي‌نويسد:

 

«عمر بن دينار البصري أبو يحيى الاعور قهرمان آل الزبير ابن شعيب البصري...

 

قال زياد بن أيوب عن ابن علية كان لا يحفظ

الحديث وقال الميموني عن أحمد ضعيف منكر الحديث وقال إسحاق بن منصور

 

عن ابن معين لا شئ وقال يعقوب بن شيبة عن ابن

 

معين ذاهب الحديث. وقال عمرو بن علي ضعيف الحديث روى عن سالم عن ابن

 

عمر عن النبي صلى الله عليه وسلم أحاديث منكرة.

 

وقال أبو حاتم مثله وزاد وعامة حديثه منكر وقال أبو زرعة واهي الحديث وقال

 

البخاري فيه نظر وقال أبو داود في حديثه ليس بشئ

 

وقال الترمذي ليس بالقوي وقال النسائي ليس بثقة روى عن سالم أحاديث

 

منكرة. وقال مرة ضعيف وكذا قال الجوزجاني والدار قطني

 

وقال علي بن الجنيد شبه المتروك وقال ابن حبان لا يحل كتب حديثه إلا على

 

جهة التعجب كان يتفرد بالموضوعات عن الاثبات. قلت:

 

وقال البخاري في الاوسط لا يتابع على حديثه وقال ابن عمار الموصلي ضعيف

 

وقال العجلي يكتب حديثه وليس بالقوي وقال الحاكم أبو

 

أحمد ليس بالقوي عندهم وقال الساجي ضعيف يحدث عن سالم

 

المناكير».[56]

 

 

 

 

7. محمد بن عمر الواقدي

 

 

واقدي يكي از كساني است كه نامش در سلسله سند بعضي از روايت‌هاي

 

باب آمده است. در ضعف او همين بس كه چهار سال

 

قاضي مأمون بوده است. ذهبي در سير اعلام النبلاء در باره او مي‌نويسد:

                                                      

«قال محمد بن سعد : محمد بن عمر الواقدي مولى لبني أسلم ، ثم بني

 

سهم بطن من أسلم ، ولي القضاء ببغداد للمأمون أربع سنين. وذكره البخاري،

 

فقال: سكتوا عنه، تركه أحمد وابن نمير. وقال مسلم وغيره: متروك الحديث.

 

وقال النسائي: ليس بثقة. و روى عبد الله بن علي بن المديني، عن أبيه، قال:

 

عند الواقدي عشرون ألف حديث لم أسمع بها، ثم قال: لا يروى عنه، وضعفه .

 

وعن يحيى بن معين قال: أغرب الواقدي على رسول الله صلى الله عليه وسلم

 

عشرين ألف حديث.

 

وقال يونس بن عبد الأعلى: قال لي الشافعي: كتب الواقدي كذب.

 

أحمد بن زهير، عن ابن معين قال: ليس الواقدي بشئ، وقال مرة: لا يكتب

 

حديثه. الدولابي: حدثنا معاوية بن صالح، قال لي أحمد بن

 

حنبل: الواقدي كذاب. النسائي في "الكنى": أخبرنا عبد الله بن أحمد الخفاف،

 

قال: قال إسحاق: هو عندي ممن يضع الحديث - يعني

 

الواقدي.

 

وقال أبو داود: لا أكتب حديثه، ما أشك أنه كان ينقل الحديث.

 

قال النسائي: المعروفون بوضع الحديث على رسول الله صلى الله عليه وسلم

 

أربعة: ابن أبي يحيى بالمدينة، والواقدي ببغداد، ومقاتل بن

 

سليمان بخراسان، ومحمد بن سعيد بالشام.

 

قلت: لا شئ للواقدي في الكتب الستة إلا حديث واحد، عند ابن ماجة: حدثنا

 

ابن أبي شيبة، حدثنا شيخ لنا، فما جسر ابن ماجة أن يفصح

 

به، وما ذاك إلا لوهن الواقدي عند العلماء».[57]

 

 

 

8. معلي بن راشد

 

 

نام معلي بن راشد هم در سلسله سند بعضي از روايات آمده است؛ مثل

 

روايتي كه ابن سعد در طبقات الكبري، ج3،‌ ص142 نقل

 

كرده است. معلي بن راشد هم ضعيف است؛ چرا كه: ابن غضائري در باره او

 

مي‌گويد:

 

«معلي بن راشد العمي،‌ البصري. ضعيف غال».[58]

 

علامه حلي نيز در باره او مي‌گويد:

 

«معلي بن راشد ـ بالراء قبل الالف‌ـ القمي، بصري، ضعيف غال».59]

 

ابن داود در باره او مي‌گويد:

 

«معلي بن راشد،‌ العمي بصري، ضعيف غال».[60]

 

بنابراين، رواياتي كه معلي بن راشد در سلسله سند آن وجود دارد، از نظر

 

شيعه كاملا مردود است و بر آن اعتمادي نيست.

 

 

 

 

9. موسي بن علي

 

 

ايشان از سال 155 تا سال 161 والي مصر بوده است؛ چنانچه ابن حجر در

 

تهذيب التهذيب مي‌نويسد:

 

«موسى بن علي بن رباح اللخمي أبو عبد الرحمن البصري. ولي امرة مصر سنة

 

ستين».

 

و همچنين در باره او مي‌نويسد:

 

          «وقال ابن معين لم يكن بالقوي وقال ابن عبد البر ما انفرد به فليس

 

                                              بالقوي».[61]                                     

 

 

 

10. وكيع بن جراح

 

 

نام وكيع بن جراح در سلسله سند بسياري از روايات باب وجود دارد؛ به ويژه در

 

رواياتي كه ابن سعد در كتاب طبقات الكبري نقل

 

كرده است.

 

رواياتي كه وكيع بن جراح در سلسله سند آن‌ها وجود دارد،‌ قابل استناد نيست؛

 

چرا كه ذهبي كه يكي از استوانه‌هاي علمي اهل سنت

 

است، وكيع بن جراح را متهم به شرب مسكر و سب صحابه كرده است. آن‌جا

 

كه مي‌گويد:

 

«وسئل أحمد بن حنبل: إذا اختلف وكيع وعبد الرحمن ابن مهدي بقول

 

من نأخذ؟ فقال: عبد الرحمن يوافق أكثر وخاصة في سفيان، وعبد

 

الرحمن يسلم منه السلف ويجتنب شرب المسكر. وكان لا يرى أن تزرع

 

أرض الفرات. قال ابن المديني في التهذيب: وكيع كان فيه تشيع قليل.

 

قال ابن حنبل: سمعت يحيى بن معين يقول: رأيت عند مروان بن معاوية

 

لوحا فيه فلان كذا، فلان رافضي. فقلت له: وكيع خير منك. قال: منى؟

 

قلت: نعم. فما قال لي شيئا، ولو قال شيئا لوثب عليه أصحاب الحديث.

 

فبلغ ذلك وكيعا، فقال: يحيى صاحبنا».[62]

 

 

 

 

 

11. هشام بن سعد

 

 

ابن حجر در تهذيب التهذيب در باره او مي‌نويسد:

 

«قال أبو حاتم عن أحمد لم يكن هشام بالحافظ وقال عبد الله بن أحمد عن أبيه

 

هشام ابن سعد كذا وكذا كان يحيى بن سعيد لا يروي عنه

 

وقال أبو طالب عن أحمد ليس هو محكم الحديث وقال حرب لم يرضه أحمد وقال

 

الدوري عن ابن معين ضعيف.

 

وقال معاوية بن صالح عن ابن معين ليس بذاك القوي وقال ابن أبي مريم عن ابن

 

معين ليس بشئ كان يحيى بن سعيد لا يحدث عنه.

 

وقال النسائي ضعيف وقال مرة ليس بالقوي.

 

ذكره ابن قانع وقال ابن سعد كان كثير الحديث يستضعف وكان متشيعا وقال ابن

 

أبي شيبة عن علي بن المديني صالح وليس بالقوي.

 

وذكره يعقوب بن سفيان في الضعفاء».[63]

 

همچنين المزي در تهذيب الكمال مي‌نويسد:

 

«وقال أحمد بن سعد بن أبي مريم عن يحيى بن معين : ليس بشئ، كان

 

يحيى بن سعيد لا يحدث عنه.

 

وقال النسائي: ضعيف. وقال في موضع آخر: ليس بالقوي.

 

وقال حرب بن إسماعيل: سمعت أحمد بن حنبل وذكر له هشام بن سعد، فلم

 

يرضه، وقال: ليس بمحكم للحديث. وقال عباس الدوري عن

 

يحيى بن معين: هشام بن سعد ضعيف».[64]

 

 

 

12. يونس بن بكير

 

 

نام او نيز در سلسله سند بسياري از روايات آمده است. در باره او نيز تعابيري

 

در كتاب‌هاي رجالي اهل سنت وجود دارد كه احاديث او را از اعتبار مي‌اندازد.

 

ذهبي در سير اعلام النبلاء مي‌نويسد:

 

«وروى أبو عبيد عن أبي داود، قال: ليس هو عندي حجة... وقال النسائي: ليس

 

بالقوي، وقال مرة: ضعيف».[65]

 

و نيز المزي در كتاب تهذيب الكمال در باره او مي‌نويسد:

 

«قال أحمد بن عبد الله العجلي: بكر بن يونس بن بكير لا بأس به، كان أبوه على

 

مظالم جعفر بن برمك وبعض الناس يضعفونهما...

 

وقال أبو عبيد الاجري، عن أبي داود: ليس هو عندي حجة يأخذ كلام ابن

 

إسحاق فيوصله بالاحاديث، سمع من محمد ابن إسحاق بالري.

 

وقال النسائي: ليس بالقوي. وقال في موضع آخر: ضعيف».[66]

 

 

 

 

                                               نتیجه

 

 

در نتیجه بعد رؤیت این همه روایات مختلف و با اطمینان به وجود صد در صد این    

 

بی بی  و با توجه به مستـند نبودن سلسله ی سند روایات و صحیح نبودن معنای

 

روایات پیرامون اثبات ازدواج باید گفت :

 

1- اصلا چنین ازدواجی به هیچ گونه صورت نگرفته و ازاصل کذب محض است .

 

2- صورت گرفته اما با ربیـبه امیرالمومنین (علیه السلام) بوده

 

3- صورت گرفته اما با دختر جـرول بن مالك

 

4- صورت گرفته اما با جنیه ای از یهودیه که شبیه به حضرت ام کلثوم (سلام الله علیها) بوده

 

5-   این فرض ها هیچ کدام روابط خوبی و فضیلتی برای عمر (لعنة الله علیه) نیست .

 

 

 

فهرست منابع

 

ü            الاستيعاب، ابن عبد البر، تحقيق: علي محمد البجاوي، چاپ:الأولى،

 

سال چاپ: 1412، چاپخانه: بيروت، ناشر: دار الجيل.

 

ü                        الإصابة، ابن حجر، تحقيق: الشيخ عادل أحمد عبد الموجود، الشيخ

 

علي محمد معوض، چاپ: الأولى، سال چاپ: 1415، ناشر: دار الكتب

 

العلمية، بيروت.

 

ü                        إمتاع الاسماع، المقريزي، تحقيق وتعليق: محمد عبد الحميد

 

النميسي، چاپ: الاولى، سال چاپ: 1420 - 1999 م، ناشر: منشورات محمد

 

علي بيضون، دار الكتب العلمية، بيروت.

 

ü           الأنساب، السمعاني، تقديم وتعليق: عبد الله عمر البارودي، چاپ:

 

الأولى، سال چاپ: 1408 - 1988 م، ناشر: دار الجنان للطباعة والنشر والتوزيع،

 

بيروت.

 

ü                        تاريخ الطبري، الطبري، مراجعه وتصحيح وضبط : نخبة من العلماء

 

الأجلاء، چاپ: الرابعة، سال چاپ: 1403 - 1983 م، ناشر: مؤسسة

 

الأعلمي للمطبوعات، بيروت، توضيحات: قوبلت هذه الطبعة على النسخة

 

المطبوعة بمطبعة "بريل" بمدينة لندن في سنة 1879 م.

 

ü                        تاريخ بغداد، الخطيب البغدادي، دراسة وتحقيق: مصطفى عبد القادر

 

عطا، چاپ: الأولى، سال چاپ: 1417 - 1997 م، چاپخانه: ناشر: دار الكتب

 

العلمية، بيروت، لبنان.

 

ü                        تاريخ مواليد الأئمة (المجموعة)، ابن الخشاب البغدادي، سال چاپ: 1406

 

، چاپخانه: الصدر، ناشر: مكتب آية الله العظمى المرعشي النجفي، قم.

 

ü                        تقريب التهذيب، ابن حجر، دراسة وتحقيق: مصطفى عبد القادرعطا،

 

چاپ: الثانية، سال چاپ: 1415 - 1995 م، ناشر: دار الكتب العلمية، بيروت،

 

لبنان، توضيحات: طبعة مقابلة على نسخة بخط المؤلف وعلى تهذيب التهذيب

 

وتهذيب الكمال.

 

ü                        تهذيب الأحكام، الشيخ الطوسي، تحقيق وتعليق: السيد حسن

 

الموسوي الخرسان چاپ: الرابعة، سال چاپ: 1365 ش، چاپخانه: خورشيد،

 

ناشر: دار الكتب الإسلامية، طهران، توضيحات: نهض بمشروعه: الشيخ علي

 

الآخوندي

 

ü                        تهذيب الكمال، المزي، تحقيق وضبط وتعليق: الدكتور بشار عواد

 

معروف، چاپ: الرابعة، سال چاپ: 1406 - 1985 م، ناشر: مؤسسة الرسالة،

 

بيروت، لبنان.

 

ü                        تهذيب التهذيب، ابن حجر، چاپ: الأولى، سال چاپ: 1404 – 1984

 

   م، ناشر: دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت.

 

ü                        الجرح والتعديل، الرازي، چاپ: الاولى، سال چاپ: 1371 - 1952 م،

 

 چاپخانه: مطبعة مجلس دائرة المعارف العثمانية - بحيدر آباد الدكن – الهند،

 

ناشر: دار إحياء التراث العربي، بيروت، توضيحات: عن النسخة المحفوظة في

 

كوپريلي (تحت رقم 278) وعن النسخة المحفوظة في مكتبة مراد ملا ( تحت

 

رقم 1427) وعن النسخة المحفوظة في مكتبة دار الكتب المصرية ( تحت رقم

 

892).

 

ü                        خلاصة الأقوال، تحقيق : الشيخ جواد القيومي، چاپ: الأولى، سال

 

چاپ : عيد الغدير 1417، چاپخانه: مؤسسة النشر الاسلامي، ناشر : مؤسسة

 

نشر الفقاهة.

 

ü                        ذخائر العقبى، احمد بن عبد الله الطبري، سال چاپ: 1356، ناشر:

 

مكتبة القدسي لصاحبها حسام الدين القدسي، القاهرة، توضيحات: عن نسخة

 

دار الكتب المصرية، ونسخة الخزانة التيمورية / انتشارات جهان – طهران.

 

ü           رجال ابن الغضائري، تحقيق : السيد محمد رضا الجلالي، چاپ :

 

الاولى، سال چاپ : 1422 - 1380ش، چاپخانه : سرور، ناشر: دار الحديث.

 

ü                        رجال ابن داود، تحقيق: تحقيق وتقديم: السيد محمد صادق آل بحر

 

العلوم، سال چاپ : 1392 - 1972 م، ناشر: منشورات مطبعة الحيدرية - النجف

 

الأشرف.

 

ü                      السنن الكبرى، البيهقي، جلد: ناشر: دار الفكر.

 

ü                        سير أعلام النبلاء، الذهبي، إشراف وتخريج: شعيب الأرنؤوط

 

تحقيق:

 

حسين الأسد، چاپ: التاسعة، سال چاپ: 1413 - 1993 م، ناشر: مؤسسة

 

الرسالة، بيروت، لبنان.

 

ü                        ضعفاء العقيلي، العقيلي، تحقيق: الدكتور عبد المعطي أمين

 

قلعجي،

 

چاپ: الثانية، سال چاپ: 1418، بيروت، ناشر: دار الكتب العلمية، بيروت).

 

ü                        الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، دار صادر، بيروت.

 

ü                        العلل، أحمد بن حنبل، تحقيق: الدكتور وصي الله بن محمود عباس،

 

چاپ: الأولى، سال چاپ: 1408، چاپخانه: المكتب الإسلامي، بيروت، ناشر: دار

 

الخاني، الرياض.

 

ü                        الكافي، الشيخ الكليني، تصحيح وتعليق: علي أكبر الغفاري، چاپ:

 

الخامسة، سال چاپ: 1363 ش، چاپخانه: حيدري، ناشر: دار الكتب الإسلامية،

 

طهران، توضيحات: نهض بمشروعه الشيخ محمد الاخوندي.

 

ü                        الكامل، عبد الله بن عدي، قراءة وتدقيق: يحيى مختار غزاوي، چاپ:

 

الثالثة، سال چاپ: محرم 1409 - 1988 م، ناشر: دار الفكر للطباعة والنشر

 

والتوزيع، بيروت، لبنان.

 

ü                        الكامل في التاريخ، ابن الأثير، سال چاپ: 1386 - 1966م، چاپخانه: دار

 

صادر، دار بيروت، ناشر: دار صادر للطباعة والنشر، دار بيروت للطباعة والنشر.

 

ü           كتاب الضعفاء والمتروكين، النسائي، چاپ : الأولى، سال چاپ: 1406 - 1986

 

 

 م، ناشر: دار المعرفة للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت.

 

ü                        المسائل السروية، الشيخ المفيد، تحقيق: صائب عبد الحميد،چاپ:

 

الثانية، سال چاپ: 1414 - 1993 م، ناشر: دار المفيد للطباعة والنشر والتوزيع،

 

بيروت، توضيحات: طبع بموافقة اللجنة الخاصة المشرفة على المؤتمر العالمي

 

لألفية الشيخ المفيد / سلسلة مؤلفات الشيخ المفيد

 

ü                      المستدرك، الحاكم النيسابوري، إشراف: يوسف عبد الرحمن

 

المرعشلي، طبعة مزيدة بفهرس الأحاديث الشريفة.

 

ü                      مسند احمد، الإمام احمد بن حنبل، ناشر: دار صادر، بيروت.

 

ü                      المعارف، ابن قتيبة، تحقيق: دكتور ثروت عكاشة، چاپخانه:

 

القاهرة، دار المعارف، ناشر: دار المعارف.

 

ü                      معجم رجال الحديث، السيد الخوئي، چاپ: الخامسة، سال

 

چاپ: 1413 - 1992 م، توضيحات: طبعة منقحة ومزيدة،

 

ü           المعجم الكبير، الطبراني، تحقيق وتخريج: حمدي عبد المجيد السلفي،

 

چاپ: الثانية، مزيدة ومنقحة، ناشر: دار إحياء التراث العربي.

 

ü                        المفيد من معجم رجال الحديث، محمد الجواهري، سال چاپ:

 

1424، چاپخانه: العلمية، ناشر: مكتبة المحلاتي، قم.

 

ü                        ميزان الاعتدال، الذهبي، تحقيق: علي محمد البجاوي، چاپ:

 

الأولى، سال چاپ: 1382 - 1963 م، ناشر : دار المعرفة للطباعة والنشر،

 

بيروت، لبنان.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

[30] . الكافي، الشيخ الكليني، جلد: 5، ص346.

 

[31] . همان.

 

[32] . الكافي. ج6، ص115_116.

 

[33] . همان.

 

[34] . تهذيب الأحكام، الشيخ الطوسي، جلد9، ص362.

 

                                    [35] . معجم الرجال، آقاي خويي، شماره 5413.          

 

                                            [36] . تهذيب التهذيب، ج6،ص359.            

 

[37]. تقريب التهذيب، ابن حجر، جلد: 1، ص617.

 

[38]. ميزان الاعتدال، ج2، ص659.

 

[39] . تقريب التهذيب، ابن حجر، جلد1، ص39.

 

[40] . ميزان الاعتدال، الذهبي، ج 1، ص 112.

 

[41] . الجرح والتعديل، الرازي، جلد2، ص62.

 

[42] . تهذيب الكمال، المزي، جلد1، ص379_380.

 

[43] . المسائل السروية، الشيخ المفيد، ص86.

 

[44] . تهذيب التهذيب، ج3، 269_270.

 

[45] . تقريب التهذيب، ج1، ص570.

 

[46] . تهذيب التهذيب،‌ ج1، ص 182

 

[47] . همان،‌ ج6، ص161_162.

 

[48] . ميزان الاعتدال، ج2، ص564.

 

[49] . سير اعلام النبلاء، ج6، ص141.

 

[50] . الأنساب، السمعاني، جلد: 2، ص337.

 

[51] . ضعفاء العقيلي، العقيلي، جلد: 3، ص406.

 

[52] . المفيد من معجم رجال الحديث، محمد الجواهري، ص425.

 

[53] . كتاب الضعفاء والمتروكين، النسائي، ص220.

 

[54]. الكامل، عبد الله بن عدي، جلد: 5، ص135.

 

[55] . العلل، أحمد بن حنبل، جلد:2، ص90.

 

[56] . تهذيب التهذيب، ابن حجر، جلد: 8، ص27_28.

 

[57] . سر اعلام النبلاء، ج9، ص463_464.

 

[58] . رجال ابن الغضائري، ص97.

 

[59] . خلاصة الأقوال، ص409.

 

[60] . رجال ابن داود، ص279.

 

[61] . تهذيب التهذيب، ج10، ص323_324.

 

[62] . ميزان الاعتدال، الذهبي، ج 4، ص 336.

 

[63] . تهذيب التهذيب،‌ ابن حجر، ج11، ص37_38.

 

[64] . تهذيب الكمال، ج30، ص207.

 

[65] . سير أعلام النبلاء، الذهبي، جلد9، ص274.

 

[66] . تهذيب الكمال، المزي، ج32، ص 496_497.

 

|+|
نوشته شده توسط محمد حسن | موضوع:

حضرت ام کلثوم (سلام الله علیها ) جمعه پانزدهم تیر 1386 3:56 قبل از ظهر
 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

   آیا حضرت ام کلثوم (سلام الله علیها) دختر حضرت زهرا (سلام الله علیها) بوده اند ؟   

 

و آیا اصلا وجود خارجی داشته اند ؟

 

 

    چندی پیش شبهه ای پیرامون عـدم وجود حضرت ام کلثوم (سلام الله علیها) (دختر

 

حضرت زهرا (سلام الله علیها)) مطرح شد .

 

 

   این شبهه باعـث شـد که برای اثبات وجود این حضرت ، در کتب احادیث و روایات 

 

تحقیقی به انجام برسانیم. و در این مجموعه جزئی از این کتبی  که وجود این بی بی را

 

اثبات می کنند را بیان کرده ایم .

 

 

در هر کدام از کـتاب هایی که ذکر می شـود  یکی از این مـطالب ِزیر نقـل شده است.

 

واین مـطالب عـبارتسـت از:

 

 

« فـقـال عـلـی (عـلـیـه الـسـلام) :  ...  فــلـمـّا هـمـمـت أن أعـقـد  الـرداء  نادیت 

 

یا ام کلثوم ، یا زینب ، یا فـضّه ، یا حسن ، یا حسین  هـلـمــّـوا  تزو ّدوا

 

من اُمّکـم فـهــذا الـفـراق  و الـلــّـقـاء  فـی الجـنـّة »

 

 

معـنا : « امیرالمومنین (عـلـیـه الـسـلام) می فرمایند : ... هـنگامی که میخـواستم

 

بندهای کـفـن ِ زهـرا (سلام الله علیها) را ببندم گفتم : یا ام کلثوم ، یا زینب ، یا فـضّه ،

 

یا حسن ، یا حسین  بـیـایـیـد و از « مادر خود »  توشه بگیرید که هـنگام جدایی

 

است و ملاقات در بهشت خواهد بود .»

 

---------------------------------------------------------------------

 

یا اینگـونه در کتب آمده است که می گـویند :

 

 

فـاطـمه (سلام الله علیها)  برای عـلی (عـلـیـه الـسـلام)  حـسـن و حسـیـن و محـسـن (عـلـیـه

 

الـسـلام) و ام کلثوم  کبری و زینب کبری (سلام الله علیها) را به دنیا آورد . ودر بعضی

 

علاوه بر این 5 فرزند دختری به نام رقـیه یا به نام سکـینه هم اضافه نموده اند .

 

---------------------------------------------------------------------

 

یا بعـضی آورده اند که: حضرت زهـرا(سلام الله علیها) امام حسن و امام حسین

 

(عـلـیـه الـسـلام) را از پهلوی راسـت ودودخـتـرشان حـضرت زینب وحـضرت

 

ام کلثوم (سلام الله علیها) را از پلوی چـپ به دنیا آورده اند .

 

---------------------------------------------------------------------

 

البته نا گـفـته نماند که امیرالمومنین (عـلـیـه الـسـلام) دخـتـرهای دیگـری از کـنـیـزان

 

خـود داشـتـنـد که یکی از آنها ام کلثوم صغـری  نام داشـت و از هـمـیـن جـا

 

مـعــلوم می شـود که  ام کلثوم ِ کـُبرایی  وجـود دارد کـه نـام دیـگـری را

 

ام کلثوم صغـری نهاده اند.

 

---------------------------------------------------------------------

 

کـتاب هایی که مطالب فـوق را روایت کرده اند ، عـبارتـنـد از :

 

 

1- بحار الانوار                جلد  42     صـفحه ی  91  حدیث  20              

 

2- بحار الانوار                 ج    43       ص     179 - 213 - 233

 

3- بحار الانوار                ج   30         ص     289                               

 

4- بحار الانوار                 ج   78       ص    309 

 

5- بحار الانوار                ج   93         ص    222                               

 

6- عـوالم العلوم                ج     1        ص    272

 

7- عـوالم العلوم               ج     2         ص    938                               

 

8- عـوالم العلوم                ج    11       ص    480 - 504 -539

 

9- فاطمه بنت رسول الله محمد  (ص)        ص   93                                  

 

10- فاطمه الزهرا من المهد الی الـلحـد       ص   199  

 

11- فاطمه الزهرا بهجة قلب المصطفی      ص   821                              

 

12- مناقب ابن شهر آشوب    ج  3          ص   132 - 359 - 89

 

13- مناقب انسیة الحورا                       ص   206                               

 

14- هـدایة الکبری                             ص   163 - 147180 

 

15- مـستتـدرک                  ج  2         ص   186                                  

 

16- معانی الاخبار                              ص   106

 

17- دلائل  نبوة                   ج  3        ص    162                               

 

18- دلائل  امامة                                ص    26  -  27104

 

19- اعـلام الوری باعـلام الهدی              ص   293                               

 

20- ارشاد                          ج  1        ص   354 

 

21- ارشاد القلوب                ج  2         ص   285                                

 

22- ارشاد الساری               ج 6          ص   141

 

23- اعلام النساء                 ج  2         ص   316  -  317                   

 

24- اسعاف الراغـبـیـن                         ص    86       

 

25- اتحاف السائل                               ص    33                                 

 

26- ارجوزة فی تواریخ النبی و الائمه        ص   13  -  14

 

27- انوار الزهرا                                 ص     56                                 

 

28- الائمة الاثـنی عشر                          ص    58 

 

29- الـتـبـیـیـن فی انساب القرشیین            ص    91  -  92                      

 

30- التحـفة الـلطیفه              ج 1           ص   19

 

31- الریاض المسـتـطابه                        ص    292  - 293                   

 

32- المختصر فی اخبار البشـر ج 1          ص   181

 

33- البــدء  و  التاریخ           ج 5          ص     20 - 21 - 73                

 

34- المــــعـــــارف                              ص   143  -  210

 

35- الثــــــقـــــات                 ج 2          ص    304                              

 

36- القـــــطـــــره                 ج 1          ص   413

 

37- العـــمـــدة                                    ص    29                                 

 

38- قـصه ی مـدیـنه                             ص   275

 

39- تاریخ  اهل  بیت                            ص     93                                

 

40- تاج المـوالـیـد                                ص   24  -  33

 

41- تاریخ  الخمیس              ج 1           ص     279                              

 

42- تحلیـل سـیره ی فاطمة الزهرا             ص   288

 

43- تـذکـرة الخـواص                            ص     193                             

 

44- تـنـقـیح المـقال              ج 3            ص   82

 

45- تراجم اعـلام النساء        ج 2            ص     316 - 317                   

 

46- تــهــذیــب الاسـماء        ج 1            ص   349

 

47- نوادر المعجزات                             ص      97                               

 

48- نوائب الدهور                                ص   194

 

49- نزهة  المجـالـس             ج 2          ص     184  -  194                 

 

50- مدیـنة  المعاجز                              ص    55

 

51- مسند فاطمة الزهرا                          ص     472  -  428                 

 

52- مـقـتـل الزهرا                                ص   81   -  82

 

53- مـقـتـل الحسین                               ص      83                               

 

54- شرح نهج البلاغه            ج 9           ص      242

 

55- سفینة البحار                  ج 1           ص      285                              

 

56- سـفینة البحار                ج 2            ص      345 

 

57- سـتارگان درخـشان                          ص      96  -  126                  

 

58- سـبـل السـلام                 ج 3           ص      149

 

59- سـیـر الاعـلام النـبلاء       ج 2           ص      119                            

 

60- جـنة العاصـمه                                ص      351

 

61- جلاء العـیـون                                 ص      238                           

 

62- حبیب السـیر                  ج 1           ص      436

 

63- صفوه الصفوه                ج 2            ص         9                             

 

64- عـیـون الاثر                   ج 2           ص      390

 

65- عـیـون المعجزات                             ص       59                            

 

66- ذخائر العـقـبی                                  ص       55

 

67- بیت الاحزان                                    ص      146                          

 

68- یـنابـیع  المودة                                  ص      201

 

69- کشـف  الغمه                 ج1               ص      404                          

 

70-  من لا یحضره الفقیه         ج 3             ص       393

 

71- الاصـــابـــه                   ج 4              ص     492                           

 

72- الاســـتــیــعــا ب                                 ص       490

 

73- الـلـمـعــة الـبـیـضـاء                             ص      130                           

 

74- الــــــجـــــــــمــــــــل  لشیخ مـفـیـد            ص        149

 

75- رنج های حضرت زهرا (س)                  ص      448                           

 

76- مـجـمـوعة رسـا ئـل  لشیخ مـفـیـد              ص        229-327

 

77- فــروع کــافـــی              ج 5                ص      346                           

 

78- قــامــوس  الـــرجــال          ج 10           ص        205  

 

79- شرح ابن ابی الحدید        ج 14               ص      13                              

 

80- شرح بهجة المحافـل          ج 2                ص       138    

 

81- جمهورة الرسائل            ج 1                  ص      177                          

 

82- شرح نهج البلاغه مرحوم خویی ج 3           ص        51

 

83- ذریـــعـــة الــنـجــــاة                              ص       150 - 178               

 

84- تــــاریــــخ طــــبــــری هـــم مـنـقــول کــرده اسـت .   

 

85- کـتاب  المعرفة  از ابو عبد الله  محمد بن اسحاق هم  مـنـقول  است .                     

 

86- رسـالـه ی سـیـد مـرتـضـی هـــم نـقــل شـده اسـت .

 

---------------------------------------------------------------------

    

 

                                 «   افسانه ی  ازدواج   »

 

 

    بعضی ها می خواهند ازدواج حضرت ام کلثوم(سلام الله علیها) با فلان را توجیه کنند ،

 

برای همین می گویند حضرت ام کلثوم (سلام الله علیها)  دختر حضرت زهرا (سلام الله علیها)

 

نبوده است و قصدشان هم خیر است ولی باید به اینها بگوییم شما شامـل آن ضرب

 

المثل معروف می شوید که « می خواهید ابرو را درست کنید چشم را کور می کنید و

 

یا می خواهید از جلوی پـشـت بام نیفتید آنقدر به عقب می روید که از پشت سر به

 

زمین سـقوط می کنید » 

 

 

مـرحـوم علامه ی مـجـلـسی (رحمة الله) این عالم بزرگ شیعه برای رفع این شبهه ی

 

اهل سنت روایت جالبی آورده اند . ایشان از شـیخ مـفـیـد (رحمة الله) از عمر بن اُذینه

 

از امام صادق (عـلـیـه الـسـلام) در کـتـاب مـرآة العـقـول جـلـد 21 صفحه ی 198 نـقـل

 

می کنند که : عمر ابن اُذینه می گوید : خدمت امام صادق (عـلـیـه الـسـلام) عرض کردم :

 

مردم بر علیه شیعه دلیل می آورند که : حضرت علی (عـلـیـه الـسـلام) دخترشان حضرت

 

ام کلثوم (سلام الله علیها)  را به ازدواج فلان در آورده است . امام صادق (عـلـیـه الـسـلام) در

 

حالتی که تکیه داده بودند ، نشستند! و فرمودند: آیا شما قبول می کنید امیر المومنین

 

(عـلـیـه الـسـلام) دختر مکرمه اش را به ازدواج او در آورده باشند ؟ بدرستی که آن عـده ای

 

که این چنین فکـر باطلی دارند به راه راست و رستگاری هدایت نشده اند ، سپس حضرت

 

با ناراحتی دستشان را برهم زدند و فرمودند : سبحان الله آیا امیر المومنین(عـلـیـه الـسـلام)

 

قادر نبودند بین دستان ناپاک او و دامن دخترپاک سرشت ِخویش حائل شوند؟

 

آنها آنچه گفته اند دروغ است هما نا فلانی دختر امیرالمومنین (عـلـیـه الـسـلام) را از ایشان

 

خواستگاری کرد و مولا ابا فرمودند : پس او عباس را مورد تهـدید قرار داد که اگر

 

حضرت علی(عـلـیـه الـسـلام) دخترش را به من ندهد ولله سـقایت حاج واخـتیار زمزم را از

 

تو می گـیـرم پـس عـباس به محضر مولا رفت ودر این مورد وساطت کرد و مولا نپذیرفتند

 

و او را هم رد کردند پس عباس اصرار ورزید ، چون مولا ترس عباس را از تهدیدات فلان

 

دید فرستاد دنبال جنیه ای از اهل نجران که یهــودیـه بـود بـه نام صــحـیـقه بنت حـریــره

 

پس مـولا به او امـر فـرمودند که به شـکــل حضرت ام کلثوم(سلام الله علیها) در آمده و چشم ها

 

به  واسـطه ی او از حضرت ام کلثوم (سلام الله علیها) بسته شود . پس مولا آن جـنیه ی یهودیه

 

را به خانه ی فـلان فـرستادند و او در آن خانه بود تا ایـنکه روزی فـلان خواست تا با او

 

خلوت کند چون متوجه قضیه شد ، گفت در زمین خانواده ای ساحر تر از بنی هاشم نیستند

 

و خواست که مردم را از ما وقع مطلع کند که حضرت ابولؤلؤ (عـلـیـه الـسـلام) او را به درک

 

واصل کرد ، پـس آن جــنــیــه میراث خود را برداشت و به نجران بازگشت و امیرالمومنین

 

(عـلـیـه الـسـلام)  حـضـرت ام کـلـثـوم (سلام الله علیها)  را ظاهر فرمودند

|+|
نوشته شده توسط محمد حسن | موضوع:

حضرت ام کلثوم (سلام الله علیها ) سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 3:54 قبل از ظهر

                                بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

ام کلثوم دختر امیر المومنین علی علیه السلام بود. امام علی علیه السلام

 

(علاوه بر دیگر دختران) سه دختر به نام‌های ام کلثوم کبری، ام کلثوم

 

وسطی  و ام کلثوم صغری داشته است. اما مادر ام کلثوم کبری حضرت

 

زهرا و مادر آن دو ام کلثوم دیگر، همسران دیگر امام علی علیه السلام بوده‌اند.

 

ام کلثوم کبری چهارمین فرزند حضرت علی علیه السلام و حضرت

 

زهرا بود. وی پس از امام حسن و امام حسین و حضرت زینب در شهر

 

مدینه دیده به جهان گشود.

 

تاریخ تولد او پس از سال هشتم هجرت بود. علامه شیخ مفید، از علمای

 

بزرگ شیعه، نام ام کلثوم را زینب ذکر کرده است.

 

روایت شده است که هنگام شهادت حضرت زهرا، ام کلثوم همچون برادران

 

و خواهرش در سوگ مادرش سخت محزون بود و اشک می ریخت. او در

 

حالی که روپوشی بر صورت و چادری بر سر کشیده بود، رسول خدا صلی

 

الله علیه و آله و سلم را مخاطب کرد و با ناله‌ای جانسوز گفت:«یا رسول الله!

 

گویا الآن تو را از دست داده‌‌ایم و درد فقدان تو را الآن احساس کردیم.»

 

و نیز نقل است:«هنگامی که امیرمؤمنان توسط ابن ملجم مرادی ضربت

 

خورد و به منزل منتقل شد، ام کلثوم پایین پای او نشسته بود. امام چشمان

 

خود را گشود و به ام کلثوم نظری افکند و فرمود:«اکنون به سوی خداوند

 

مهربان سفر می‌کنم.» ام کلثوم به شدت گریست و ناله‌ای سر داد و آن‌گاه به

 

سوی ابن‌ملجم رفت و آن ملعون را ملامت کرد.

از جمله حوادث مهم زندگی ام کلثوم، حضور وی به همراه برادرش امام حسین

 

علیه السلام در کربلا است.

وی پس از عاشورا به همراه خواهرش، زینب، از سالاران قافله اسیران

 

آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم بود که به کوفه و شام سفر کرد. از

 

ام کلثوم در جریان اسارت در کوفه و شام، خطبه‌ها و سخنانی در تاریخ

 

و کتاب‌های مقتل نقل شده است.

 

برخی از مورخان، مسافر کوفه و کربلا و شام را ام کلثوم کبری و برخی

 

ام کلثوم وسطی دانسته‌اند.

 

محققان شیعه می‌گویند او همسر عون بن جعفر بوده است، ولی علمای اهل

 

سنت بر این عقیده اند که وی همسر عمر بن خطاب (لعنت الله علیه) بوده است.

منابع :

 

اعلام النساء و المومنات، ص 187

 

زندگانی حضرت زهرا، شهیدی، ص 263

 

ریاحین الشریعه، ص 244

 

اعیان الشیعه،‌ ج 285

 

================================

 

خطبه ی حضرت ام کلثوم

 

پس از آن که کاروان اسرای اهل بیت امام حسین علیه السلام را از

 

کربلا وارد کوفه کردند. راوی می گوید: ام کلثوم، دختر امیرالمؤمنین

 

علیه السلام، در حالیکه صدایش به گریه بلند بود، از پشت پرده هودج

 

این خطبه را در آن روز قرائت کرد:


« ای اهل کوفه! وای به حال شما! چرا حسین ‹ع› را کوچک شمردید

 

و او را کشتید و اموال او را به غارت بردید و زنان او را اسیر نمودید و

 

آنگاه بر او گریه می کنید؟

 

وای بر شما! هلاکت و بدبختی بر شما باد! آیا می دانید چه گناه بزرگی

 

مرتکب شدید؟ و چه جنایتی را به گردن گرفتید؟ و چه خونهایی را به

 

ناحق ریختید؟ و چه پرده نشینانی را از پرده بیرون افکندید؟ و چه

 

خانواده ای را زینت و زیور عریان گردانیدید؟ و چه اموالی را غارت

 

بردید؟ و چه کسی را کشتید که بعد از رسول خدا

 

‹ص› هیچ کس به مقام او نمی رسید؟ رحم از دلهای شما برداشته شد.

 

« آگاه باشید که تنها حزب خداوند رستگارانند و حزب شیطان زیانکاران

 

می باشند. »

سپس این اشعار را خواند: « برادرم را کشتید. وای بر مادرانتان باد!

 

به زودی به آتشی گرفتار می شوید که شعله هایش زبانه می کشد. شما

 

خونی را پایمال کردید که خدا و قرآن و پیامبر ریختنش را حرام کردند.

 

شما را به آتش جهنم مژده می دهم. هر آینه شما، فردای قیامت، در

 

ژرفنای آتشی خواهید بود که شعله هایش بر می خیزد.

من همواره بر برادرم خواهم گریست؛ بر بهترین کسی که بعد از

 

پیامبر متولد شد. آری؛ با اشک چشم فراوان که هرگز انقطاع ندارد

 

می گریم. این گریه هرگز پایان پذیر و خاموش شدنی نیست.» راوی

 

می گوید: در این هنگام صدای گریه و ناله از مردم برخواست. زنها

 

گیسو پریشان کردند و خاک بر سر پاشیدند و چهره های خویش را

 

خراشیدند و سیلی به صورت زدند و فریاد « واویلا !» و« واثبوراه !»

 

بلند نمودند. مردها گریستند و موهای محاسن خود را کندند. هیچ موقعی

 

دیده نشده بود که مردم بیش از آن روز، گریه کرده باشند.

 

منبع :

  • اللهوف سید بن طاووس، ص 185
|+|
نوشته شده توسط محمد حسن | موضوع:

Copyright © 2006 - Designer:« Mojtaba Shabani » Site bus:« محمد حسن »